نویسنده :
طاها - ساعت ٧:٤٧ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠
بعضی وقتها پیش میاد که بهخاطر مسافرت، یا تعطیلات آخر هفته یا هر دلیلی ۲، ۳ روزی و حتا گاهی ۱ هفته از اینترنت به دورم. هر چند که این موضوع خیلی عذاب آور نیست، اما به هر حال به نوعی ترک عادت محسوب میشه. اما قرار گرفتن در چنین موقعیتی، این هیجان رو به همراه داره که آدم با خودش فکر میکنه، که بعد از این چند روز، وقتی بر میگرده به زندگی معمولیه توام با اینترنتش، چقدر ایمیل جدید، چقدر خبرهای تازه و چقدر چیزهای غافلگیر کننده انتظارش رو میکشن، و در واقع اون چند روز رو با شور و شوق تجربهٔ بالقوه یک هیجان و یک "اتفاق" سپری میکنه.
بعد از چند روز بر میگردی به اتاقت تو دانشگاه، میشینی پشت کامپیوتر و با چک کردن دونه دونه میل باکسهات شروع میکنی. اول ایمیل دانشگاه رو چک میکنی که معمولاً توقع خبر خیلی خاصی ازش نداری، و بعد هم یاهو که همیشه پر از اسپم و چرت و پرته، جیمیل رو نگه میداری واسه آخر که مقدار هیجان رو حتا از اینی هم که هست بیشتر کنی. هم زمان شروع میکنی سایتهای خبری مورد علاقت رو هم دونه دونه چک کردن، فیسبوک و یاهو مسنجر و اینا رو هم کم کم وارد معرکه میکنی.
خلاصه بعد از نیم ساعت تلاش و تقلای شهوانی، بعد از اینکه "تمام جورابهای آویزون شده رو به دنبال یک هدیه پنهان، میگردی"، یه نفس عمیق میکشی و با خودت فکر میکنی که انصافا هیچ خبر واقعا خاصی نبوده. هیچ و هیچ و هیچ. شایدم مشکل از تو بوده که توقع داشتی خبر خاصی باشه.
نویسنده :
طاها - ساعت ۸:۳٠ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٥
¤مدتی پیش در سفر استانی رئیس جمهور به کرج نامه درخواست وام ازدواج برای پسرم به ایشان دادم. پس از 2 هفته خانمی از نهاد ریاست جمهوری تماس گرفت و گفت: آدرستان را بدهید تا برای وام اقدام شود. آدرس گرفت اما تا این لحظه هیچ خبری از وام نشده است. چرا؟!
علی نیا از کرج
نویسنده :
طاها - ساعت ٦:٠٥ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
این داستانهای بعد از انتخابات جدای تمامی نکات مثبت (؟) و منفی (؟) ای که به همراه داشت، این ارمغان رو نیز برای کسایی که معمولا دنبال بهانهای هستند تا بنالند و افسرده بنمایانند به همراه آورد که حالا دوستان میتوانند یک ژست روشنفکری و درک بالای سیاسی نیز به خود گرفته و اینبار کمی موجهتر بنالند.
حتی با کمی چاشنی منت به تمامی مبارزان و آزادگان تاریخ! انگار که این نالشهای اینان که تا دیروز از غم دوری دوستپسر و سختگیری استاد راهنما و گرمی یا سردی هوا و عقب و جلو شدن عادتها و بد بودن محیط کاری و اینکه در ایران قدر دانشمند دانسته نمیشود و شرایط کار کردن سخت است و در خارج محیط کاری خشک است و سختیهای بچهداری زیاد است و اینها بود و امروز با حفظ ماهیت و تغییرات اندک در عنوان تبدیل شده به درد آزادی و روشنفکری، پرکاهی از بدبختی و فلاکت مردم ایران میکاهد. انگار که...
انگار که اصالت با غرزدن است، چراییش یک مساله حاشیهای است... .
نویسنده :
طاها - ساعت ۳:۳٩ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٥
درست ۹ ماه و ۹ روز و ۹ ساعت طول کشید تا پسرک توانست خود را باز یابد. این را اینجا مینویسم چون میدانم اینجا را میخواند.
این حدود ۹ ماه را اضافه کنیم به حدود ۱ سالی که خود را درگیر کرده بود؛ که خود را درگیر دخترک کرده بود؛ که اجازه داده بود؛ که وا داده بود تا دخترک در زندگیاش رنگ بگیرد؛ این را که اضافه کنیم به آن ۹ ماه، میشود کمی کمتر از ۲ سال از زندگی؛ ۲ سال از زندگی پسرک؛ ۲ سال از مهمترین سالهای زندگی پسرک. این را اینجا مینویسم که بداند، که بهتر بداند. چون میدانم که اینجا را میخواند. شاید یادش بماند که بار دیگر، به دلش "یک نه بگوید، تا ۹ ماه به دل نکشد."
من میدانم، او هم میداند. او، خودش، هم خوب میداند که البته حالا که خود را "باز یافته"، میتواند ظرف ۶ ماه آنچنان سوار بر اسب هوش سرشار و پشتکارش بتازد که بار دیگر یک شگفتی ایجاد کند. بار دیگر خلاقیت مهار ناشدنی که همه در او سراغ دارند فرصت نمایش پیدا کند. بار دیگر بشود "یکه تاز صحنه".
اینها را اینجا مینویسم چون میدانم که اینجا را میخواند.
نویسنده :
طاها - ساعت ٦:٠۱ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
نمودار تعداد بازدید کنندگان روزانه از این وبلاگ بر حسب زمان. به نظرم روز ٢١ خرداد اتفاق مهمی افتاده باشه!

نویسنده :
طاها - ساعت ۸:۳٩ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٢
نویسنده :
طاها - ساعت ۱٢:٢٢ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۸
در این روزهایی که از در و دیوار اینجا سبزی میچکد و صدای پرندگان حتی بعد از نیمه شب هم قطع نمیشود، دلم برای چنارها و کلاغهای باغهای نیاوران تنگ شده است.
این تنگی دل البته همانطور که قبلا هم گفتم با بازگشتن یا سر زدن به محلهٔ دوران کودکی، نوجوانی و جوانی از بین نمیرود که چنارها دانه دانه جای خود را به آجرها میدهند، آجرهایی که میشوند مایه افتخار تازه به دوران رسیدهها و شهرستانیهای سوخته در شوق نیاوران نشینی، و کلاغهایی که احتمالا رفته رفته به جای غار غار کردن، زیر لب "ساسی مانکن" زمزمه میکنند، تحت تعلیم صدای ضبط ماشینهای فرزندان همانها که بالا وصفشان رفت. فرزندانی که به عمرشان در کوچهباغهای نیاوران قدم نزدهاند، که اگر زده بودند این چنین بیحیا نمیراندند، به حرمت این همه آرامش و خاطره.
دلم تنگ شده است برای آب سرد قنات منظریه، میانهٔ راه خانه تا سالن مسجدی در ظهر تابستان ۷۲.
دلم تنگ شده است برای نوچی کف کفش حاصل از انبوه توتهایی که پیادهروها را سفید پوش میکرد.
دلم تنگ شده است برای دوران پر از خوف و رجای کودکی. جایی که اضطراب همانقدر شیرین بود که آرامش. خستهام از زندگی بی تلاطم، جایی که از رجا هم خوف داریم.
نویسنده :
طاها - ساعت ۱۱:٢٧ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳
نویسنده :
طاها - ساعت ۱٠:٤٧ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢
نقل از کیهان:
"شرکت واحد اتوبوسرانی تهران در ١٩ فروردین امسال یک جوابیه در روزنامه کیهان چاپ کرد که طبق آن ۶٠ درصد اتوبوس ها خصوصی و ۴٠ درصد دولتی هستند. اما بنده به عنوان یک راننده اتوبوس به اطلاع می رسانم که در بسیاری از خطوط، ١٠٠ درصد اتوبوس ها خصوصی هستند.
یک راننده "
حالا لابد با خودتون میگید: "خوب از یه راننده اتوبوس نمیشه توقع داشت". اما یادم میاد چند وقت پیش، یه نفر (فک کنم نیما) تعریف میکرد که تو تلویزیون با یه آقای دکتر پزشکی مصاحبه میکردن و میپرسن: " در هفته به طور متوسط چند تا بیمار ویزیت میکنید؟" و آقای پزشک هم میگن: "خوب روزای مختلف فرق میکنه، بعضی روزها کمتر و بعضی روزها بیشتر"
نویسنده :
طاها - ساعت ٦:٤٤ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۸
زمستان سرد، سرد مثل فاصله رفت.
حالا که تابستان میآید، گرم است از خاطره.
فصل شکنجه پایانی جز فراموشی ندارد.