داستانهای عصر سه‌شنبه

_______________________

سِتَبر

سه‌شنبه‌ی ساکت و سرد و ساده
سرودِ سنگینِ سینه‌هایِ سم‌آلوده

تعلیقِ تاریک و تُردِ تن
تنهاییِ تاک‌ناکِ پُرتَرَک

بازی بوی برگ‌های بی‌روح
با بارش بریده‌ناکِ برف‌واندوه

راز و رشک و روزِ روبه‌تَه
راهِ راهزن، رهنوردِ رَسته‌تن

+ طاها ; ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()

آیات

ببینید برا بار چندم دارم می‌گم؛ آدم‌ها ممکنه فراموش کنن، اما اینترنت فراموش نمی‌کنه.

بترسید از روزی که گوگل زبون باز کنه و بر علیهتون شهادت بده.

اگه روی پیشونی هر کس لیست چیزایی که تو یوتیوب سرچ کرده و دیده رو بنویسن، مادر از فرزند و برادر از خواهر فرار می‌کنه از شدت ترس و شرمندگی.

تقوی پیشه کنید پدرسوخته‌ها، ببینید چند بار گفتم.

+ طاها ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()

همی گویم و گفته‌ام بارها

این داستان گرمایش زمین از اون ماجراهایی‌ست که در آینده کودکانمان، پاره‌های تنمان، پدرسوخته‌های شیطون، سر آن به ریشمان بدجوری می‌خندند:

«در کلاس درس»

:بله بچه‌ها در اوایل قرن بیست‌ویک میلادی، این باور عمومی به وجود آمده بود که زمین در حال گرم شدن است.

-خنده حضار.

: از دیگر ویژگیهای جالب آن دوران این بود که مردها ریش داشتند.

-پاره شدن حضار از شدت خنده به ریش.

+ طاها ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()

لب بچه‌ماهی

و از قضای روزگار بود که چندی پیش ما را فرصت درآمد که در رکاب یارانی همدل به جهت تفرج به کناره برکه‌ای رفته و به ماهیگیری با قلاب دست‌آزیدیم. بعد از آن بود که گاه و بی‌گاه و به منظور شراکت دادن دوستان دیگر در تجربه خویش و نیز ازدیاد عیشی که برمان رفته بود به نقل و بازگویی خاطرات ماهیگیری خویش پرداختیم. و از عجایب همان روزگار و غرائب موجود دوپا بود که تمامی مستمعین حکایات ما، فی‌الجمله از برای ماهیان دل‌سوزانده، خاطرنشان کردند که بسیار دردناک خواهد بود به دهان گرفتن قلاب تیز آهنین و به خشکی درآمدن به واسطه آن، چشمان قریب به اتفاق افراد به نم نشست به اندوه و درد زخم لب بچه‌ماهی، لکن هیچ‌یک یادی و تیماری نکردند از کرم نگون‌بخت که قلاب از تهش وارد شده بود و پس از طی تمامی درازای بدن از دهان بیرون زده بود.

+ طاها ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()